با پیاله خیام


ای خدا
خوبی؟
خسته؟
تها؟
ه. پس بیا بنشین
نه. نه توقوعی نیست
نه از بخشایش
نه از بهشت
نیازی به انعام و هدیه هم
نیست
ای معشوق قدیمی
بیا هنوز چای داغ است
یک پیاله چای سیاه؟
یا کبود؟

می خندی؟

شراب هم هست
سرخ یا سفید؟

می خندی؟

بله؟ ودکاهارا خورده ام
چای گذاشته ام برای تو؟

می خندی که وقتی سرخوشم
می افتم به یاد تو؟

می خندی.
خوب بخند
خنده خوب است خنده خوب است

بخند
کار از گریه گذشته است
می دانم، بخند

تو هم مثل منی
مقصر
 مقصر مطلق
 

بیا بنشین
از قبله، از بالا از هر جا که دوست داری
این جا مهمان خداست
یا خدا مهمان
فچه فرقی دارد

اینجا سیاره سرخورده هاست
بیا کمی به غیر از گناه گپ زنیم
کمی با نگاه حرف زنیم
از خمار
از اختیار اختراع
از حق انتخاب دعا

باشد. باشد
تو هم خسته ای می دانم
از طلب از بخشش، از دعا
از ترس و تقلا

 شاید به جای این همه
  حرضه دعا می خواندم
شاید عاشق حلقه به گوشم مدعا بودم، اگر
شرط نداشت
اگر این وصل ما به بده بستان زمین و آسمان
هیچ ربط نداشت


اگر اجبار نبود
سر تا سر اختار نبود

حالا که هست، بیا
ای یار خودخواه
ای خودکامه ترین یار
بیا سر این میز قدیمی ما
بنشین

تنهای تنهای
بند قوانین خودساخته
ای خودباخته من

کاش این همه هسود
نبودی
کاش این همه از گیسوانم رشک نبردی
کاش دریادل بودی
و مرا رها می داشتی
سر راه آرزوها
خواسته ها
می گذاشتی
کاش مرا با این و آن
نمی کردی میزان
نمی گردی در نقش مادر و همسر پنهان

کاش کمی گوش داشتی
می شنیدی صدای گرم تفاوت را
کاش می دیدی که تکرار
 مرگ است

بیا. بنشین
شاید به توافق رسید
یا شاید متوقف کرد این چرخه سرگردان.

بیا. بیا
ودکا منتظر است

نه سرد نمی شود
اما تمام
 چرا


ای خدای خسته و تنها
من که بامی بر سر دارم
اما سرپناه تو کجا خواهد بود
وقتی باز نشسته خواهی شد؟
وقتی از حرم بی چون و چرای ساخته خود
خسته خواهی شد؟
بیا. می دانم
غم تو سنگین تر است
مرگ تو وزنینتر است
بیا
بنشین
روز شام شدنی ست
بیا
، ودکا تمام شدنی ست
 

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *