درخت اسوریک خانواده ما

darakhte%20assurik.jpg

این برف های گاه گداری که امروز آمد و آب شد بلاخره مرا مجبور کرد که درخت اسوریکم را بیارایم.

مهدی هم کمک کرد و سیب های سفیدش را هم مثل همیشه خودش بر درخت آویخت. این سال با همه بالاو پایین هایش به آخر رسیدنی ست و باید برای سال آینده نامگوی آرزوها و برنامه تازه ریخت.

مسیحی نیستم ولی با این که تا هفتده سالگی در کشوری به نام شوروی به سر بردم و خدارا شکر که در پایان های عمر آن به دنیا آمدم این رسم خانواده ما بود.

مادر و پدر با شش فرزند خود در روزهای آخر ماه نوامبر درخت بزرگی که داشتیم و پدر کلی برایش خرج کرده بود با موسیقی شاد همراه آرایش می دادیم.
بعد مادر از همه ما می خواست که شعر بخوانیم. با نوبت روباعیات مردمی و هر چه شعر بلد بودیم را می خواندیم و هر کی بیشتر شعر می خواند جایزه بیشتری دریافت می کرد.
ولی اگر هر کی حتی پدر یکی از بازیچه های آرایشی را بناخواست می شکست تنبیه می شد. مادر واقعا دوست نداشت که چیزی بشکند ولی پدر می گفت که هر چه بشکند بشکند ولی دل ما نشکند.
اما حال این بازیچه های پلاستیکی هر چه قدر هم بیوفتن نمی شکنن و شاید برای همین است که هیجان کار کم تر است.

مادر به یاد رفته ها و بیماران محل و خانواده دعا می خواند. و من حالا هیچ دعای بلد نیست تا به یاد مادربزرگم به زبان آرم که در این سال مارا ترک کرد.

فرزندان آن سنتی را حفظ می کنند که برایشان خاطره خوب داشته باشد و نه این که واجب باشد.

خانواده برایم آراستن درخت کریسمس است و باز گذاشتن درهای خانه به روی دوستان و خوشدلان.

یاد آن روزگار ناداری ولی دلخوشی های بی پایان کودکی به خیر.

زمستان و به خصوص آراستن درخت کریسمس به من کمک می کند که کودک دلم را به یاد کودکی های خوبم از یاد نبرم و همیشه زنده نگه دارم.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *