دختری شوخ و دوست داشتنی

برای بنفشه

ما همه جوان بودیم و یا درست ترش کودک بودیم. تمام شادی مان به دست آوردن یک داستان پر ماجرا و خواندنی به زبان تاجیکی بود. با سختی های تمام به دست می آوردیم. دیگر چی جای پنهان کردن دارد، حتا با دزدی هم باشد پیدا می کردیم و تا صبح دو نفر یک کتاب را به پایان می رساندیم.

من البته بسیار کند می خواندم، نه به خاطر این که یک سال کوچکتر از بنفشه بودم، بلکی همیشه و در همه چیز کند بودم. کند به وایه می رسیدم، کند غذا می خوردم و کند کتاب می خواندم، اما همه کاری که انجام میدادم با علاقه و عشق بود. از اين خاطر بود که بنفشه مرا دوست می داشت و از بین همه ی دیگر دختران مرا برای دوستی انتخاب کرده بود.

من هم اورا دوست می داشتم، فقط به خاطر جسارتش. هنوز نیز اورا دوست دارم و هنوز نیز یگانه کسی هستم که اورا دوست می دارم و به کلی اورا درک می کنم. دقیقا برعکس دیگران.

اما هیج وقت به خاطر این دوستی تحقیر نشده ام. زیرا … با مساله خانوادگی. همان چیزی به همه معلوم… وضع  مالی پدرم خوب بود، بلکه بسیار خوب بود. و این دلیل پوشیده ماندن خطا و یا درست ترش گناه های من می شود.

اما زندگی و مردمی که در دورو بر زندگانیی ما بودند، برای بنفشه این همدلی و بخشندگی را روا نمی دیدند.

بنفشه دختری از خانواده ی کمدرامد و کم پشتیبانی بود. و خود باید به تنهايی بر مقابل این بی عدالتی جامعه می جنگید. و او می جنگید تا جايی که زورش و قدرتش می رسید. اما دیگر سالهای آخر خسته و کنار جوی شده بود. حتا از من.

یک هفته قبل از سال نو مسیحی مادرم در یک صحبت تلیفنی به من گفت که بنفشه قصد بر خودکشی زده است. خودرا زیر قطاری که از کنار محله مان می گذرد انداخته است…

همان ارزوی من و او که وقتی سیزده و یا پانزده سالمان بود، با هم عهد کرده بودیم که اگر به دانشگاه قبول نشدیم، خودرا در همین راه آهن خواهیم انداخت.

خوشبختانه هر دو در امتحانات دانشگاه موفق شدیم و ازآن راه آهن با دل شاد و مغرور می گذشتیم، هر دفعه، آخر هفته که برای دیدن خانواده ی خود می آمدیم.

اما او بعد از بيست سال به این نیت جوانی خود دست زد.

نمیدانم چرا. نه، می دانم چرا…

نمی دانم از این که ده سال است با او در تماس نیستم و میدانم از آن که همیشه دلم با او بود و اورا چون کف دستان خود می شناسم. وضع جامعه را می شناسم، گرچند خبرها و بد گويی های معمولی آدمان معمولی نیز هیچ وقت کنده نبود.

هر چی شنیدم و هر چی از او گفتند، هر چی قدر بد بود مهر مرا نسبت به او بیشتر و به جسارتش عاشیقتر می شدم.

من همیشه در کنار او بودم. زیرا من نیز دقیقا همان کاری را انجام میدادم که او می داد. و مثل همیشه من در کناره بیخطر جامعه بودم و او نبود.

من با بنفشه هم راه و هم تقدیر ام، اما من هنوز از زندگی خسته نیستم و دور از آن مردم عزیزم، که هر چی قدر دوستشان میداری همان قدر در آزار تو می کوشند. مردمی که اسم آنرا جامعه می گویند. من از زهر جامعه دور و آسوده و خوشبخت و در عین حال بیهوده و بی قدر و قيمت شوده ام. اما او هنوز دست به جنگ تاريخی زن و جامعه تنها و دور از هر گونه کمک و دستگیری مانده است. دردناکتر از همه هیچ همدلی حتا از جانب زنان آن جامعه نیز ندارد.

جامعه ی ما تاجیکان از دیگر جوامع مسلمان و یا درست ترش سنتی فرق دارد. یکی اش این است که زنان هیج گاه جانب زنی را در بدبختی و یا سختی نمی گیرند. زیرا ذهن شان پر از خانواده  از نزدیکان خود است. جامعه ی ما- تاجیکان یک جامعه ی خانوادگی ست که من در آن هم حسن و هم عیب می بینم.

بنفشه ی عزیز من قربانی همین جامعه ی عزیزیست که من این جا در غریبی با دلتنگی از آن یاد می کنم و شبها خوابم بیداریست در این رویا ی شیرین با مام وطن.

زن خوب وجود ندارد

زن خوب وجود ندارد. و هر آنی را که شما می شناسید، تاریخ گواه است و بوده است، که کنیزانی اند فدايی و قربانی نزدیکان و جگر گوشه های خود. و این نه تنها در جامعه ی ما تاجیکان سابقه دارد، بلکه در تمام جهان نیز نمونه های خودرا صاحب است.

فکر نکنید که من از درد دوست خود این حرفهارا میزنم، نه، من از تجربه ی کلی تاریخ بشریت می گویم.
مگر چنین نیست، اگر همه آن نامهايی را که برای رویپوش این واقیت بشری به زبان می آرند، نادیده و یا برای چند لحظه فراموش کنیم. معشوق و عشق دیر دیر نمی پاید، زن به عنوان یک همسر، مادر به عنوان یک جوابگر همیشگی برای زاده های خود و چی روسپی و چی نامزد علم و چی تاجر و چی شاعر همه گرفتار تقدیری اند که سخت از آن می توانند خودرا بیرون کشند. و اگر از این ها خودرا نجات داده اند، به عنوان یک فرزند همان کنیزی اند، که تمام نگرانی و تمام برنامه های عمر خودرا در اطراف خوشحالی و خوشبختی دیگران، که نزدیکان و دوستان ن

5 thoughts on “دختری شوخ و دوست داشتنی

  1. houshang

    شاهزاده جان، زيبا نوشتيد، متاسفانه هنوز جوامع ما چه در ايران و چه در تاجيکستان سنتی فکر ميکنند و در برخی مواردبا زن نه بعنوان يک انسان بلکه شبيه يک برده رفتار ميشود، و بعضی مواقع هم زنها با مردها مثل برده رفتار ميکنند که هيچ کدام درست نيست. اگر عشق و علاقه به اندازه کافی باشد، همه چيز حل ميشود. فقط بايستی همديگر را درک کنيم، و کمی خود را جای فرد مقابل و مشکلات او قرار دهيم، اين را هم برای زنها و هم برای مردها ميگويم، اگر منصف باشيم مشکلات حل ميشود، اميدوارم دوست شما هم خوب شود، اما، نگفتيد دليل اصلی خود کشی چه بوده؟ آيا شوهر ش آنرا اذيت بدنی ميکرده؟ يا مشکل چيز ديگريست؟ چون موضوعِ بنا بر مورد متفاوت هست. شاد باشيد

    Reply
  2. mahjoob

    آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست
    عالمی دیگر بباید ساخت واز نو آدمی

    Reply
  3. Dariush

    شهزاده گرامی،
    از داستان بنفشه منقلب شدم و اميدوارم چرخ بدشکل گردون از اين به بعد به وفق مرادش بچرخد. اما موضوع زنان در جوامع ما تامل بيشتر می خواهد. من هميشه گفته ام که اگر زن به دنيا آمده بودم، ژان دارک سرزمين های پارسی گو می شدم. اما هم اکنون خودم هم به اين ادعا باورم نمی شود. فکر می کنم اگر زن بودم و در کشوری چون کشور های ما، به احتمال زياد بنفشه وار سراغ راه آهن را می گرفتم. آيا هست راهی که تفکر ستم پرور زنان ما را متزلزل کند و راه ديگری را بجز از راه آهن و راه رودخانه براشان بنمايد؟

    Reply
  4. reza

    دست من وتو باید این پرده ها رو پاره کنه
    کی میتونه جز منو تو درد ما رو چاره کنه
    ای تاجیکان بخارا را در یابید .نگذارید از دست برود

    Reply

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *