بنفشه های ریشه کن


(به یاد بنفشه ی عزیز که خاطرات دوران کودکی و جوانی ام از حضور مهربان او زنده و روشن است)

بار اول برای خودم میز آراستم. شمع روشن کردم و شراب ریختم. لذت شیرین تجربه های اول در دلم آهسته آهسته زنده می شود. هیجان را دوست دارم. هیجان شیرین، خمار انگیز و ترسناک. و سال هاست این حس را گم کرده ام.

کارد به دست گرفتم و تماشا کردم. سایه های صورتم را در آن می دیدم، اما روشن نه. به پوست کردن خیار شروع کردم، بدون این که دلم کشیده باشد. دانه دانه ریز کردم. خانه از عطر شیرین بهارینش معطر شد. حضور بهار ساخته. حضور بهار دور. 

شيشه آبسلوت تا نیم خالی شد و من هنوز به آن احساس شیرین سرگیچ کننده مستی نرسیده ام. بوی بهار نیز خانه را ترک کرده است. یا این که خیار ها بازمانده و کم نور شده اند.

بهترین خیار عمرم را در کودکی خورده ام. در آن تابستان های سوزان که با خواهران و برادرم و گاهی برادرزاده هایم رو روی جویهای پالیز خیار و گوجه فرنگی می گشتیم و حتا نیمه پخته ای را پیدا می کردیم و گاز می زدیم، قبل از این که دیگری از دستمان دربرد.

یادم رفته که خیارها خار دارند و گوجه ها پودری زردتاب. یادم نیست که کی بار اول شراب خورده ام. شاید… نه، یادم نیست، چرا دروغی سازم فقط به خاطر این که فراموشخاطریم را پوشیده باشم. یادم نیست. بلی. ولی قبل از آن که ماهانه شدم بود. پس چیزی حدود سیزده یا دوازده ساله گی ست… آن سال های سرشار از هیجان.

می دانی یک زن سی ساله و دور از خیش و تبار و سرزمینی مادری شبیه چیست؟ شبیه کشتی بزرگ و چراغانی ست که در دریاهای بیگانه باشد.

عجب دریای آرامی نصیب من گردیده. عجب تاریک، عجب ساکت و عجب بیکران. 

از جای برخواستم و دست به سوی شمع های کی ها خاموش شده دراز کردم. موجی به پیشانیم رسید… خود را به دست شويی رساندم و بالا آوردم. تجربه ای بد. سبک زانو هایم را از فرش برداشتم و به آینه نگریستم. بعضی تجربه هارا بهتر است که نکرد. اما باز هم پشیمان نیستم.

به خودم خنده ام می اید. آخر چرا این همه دنبال چیزی می گردم. شاید همصحبتی باشد. وای خیلی از مست و از مستی بدم می آید. دنبال قلم می گردم که بنويسم. اما یادم رفته است که من خیلی وقت است  با قلم ننوشته ام. با انگشتانم به روی حرف ها فشار داده ام و تکرار تکرار فکرم را ریخته ام روی حافظه کامپيوتر و تمام. شاید از این جاست که دیگر میل نوشتنم مرده است. هیجان یادداشت برداری ها و درج فکرهای شیرین و گاهی تلخ. 

اما قد راست قلم و قلب سفید کاغذ کجاست.
هه، هه… به خودم می خندم آینه جان نه به تو. یادم آمد که در سمرقند وقتی مست مست می شدم دست به قلم می بردم و یا از خواب شیرین خودرا می کندم و در تاریکی چیزی می نوشتم و قلم ودفترم همیشه پهلویم بود. ولی روز دیگر نمی توانستم خط خودرا بخوانم. و هیج کس دیگر نیز.

حالا باز از این که دنبال قلم می گردم به خودم می خندم، به حال من که جز من کسی نداند، من نخندم دیگر که بتواند خندید. آینه جان!

بیرون سرمای زمستان است و پنجره هارا باز کرده ام. کارم از مستی نیز شاید گذشته است، که سردم نیست. چشمانم خیره می بیند. اما مغزم بیدار است. دیگر این مغز تنها از تیر توفنگ آرام می گیرد.

چرا یک اشتباه را هزار بار تکرار کنم. راه دیگری نیز هست. برای من تنبل و یا مست از پای افتاده که هنوز اصرار بر نوشتن دارد، ضبط صدا یگانه علاج است. اما باز هم یک مشکل دیگری ست نمی توانید آنرا به عنوان سند استفاده کنید، زیرا از بس مستم که صدایم را صبح شاید خودم نیز نشناختم، چی رسد به دیگران.

از خودم دلقک ساخته ام. مگر ما یک لشکر نبودیم. یک لشکر دختران دلیر که با جسارت و دلیری بر مقابل آن جامعه مردسالار و مردخراب  می استادیم؟ بودیم! آری بودیم ولی دیگر حالا چی؟ بودیم و مردیم فرق زیادی ندارد، نه؟ نه!

بلاخره همه سر فرود آوردیم و غلام شدیم.

یادت هست، بنفشه، می خواندیم با صدای بلند و با صدای شیرین و دلیر. در کوچه های تنگ جوانی.
من غلام قمرم!
من غلام قمرم،
غیر قمر هیچ مگو…
بلی غلام شدیم، ولی نه به قمر. ما غلام کمر شدیم.می شنوی؟

این چرا چرخ نمی زند؟ اه، تکمه ای اشتباه فشار داده ام. خوب شد

One thought on “بنفشه های ریشه کن

  1. جور ديگری می‌نويسی دختر جان! بعد از اين غيبت چند ماهه حالا که برگشته‌ای قلم‌ات طعم ديگری دارد … هرچه که هست انگار که من بيشترش دوست می‌دارم.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *