Шодии муфт

Аз миёни ду кокули сафеди панчараи пир
Офтоб менигарад
Ва чавонии ман чавлон мезанад
Руи рахти хоб.
Шодии муфт
Осмони хонаамро фаро гирифтааст
Рухи ман аммо
Эхсоси лазизи хастиро
Дар Самарканд
Чо гузоштааст.


از ميان دو کاکل سفيد پنجره پير
آفتاب می نگرد
و جوانی من جولان می زند
روی رخت خواب
شادی مفت
آسمان خانه ام را فرا گرفته است
روح من اما
احساس لذيذ هستی را
در سمرقند
جا گذاشته است

One thought on “Шодии муфт

  1. karim shafaee

    يازده قطعه شعر ديگر
    karimshafaee@yahoo.comكريم شفائي
    1
    چيزي است كه در من مي خواند!
    آه!
    چيزي است كه در من
    مي خواند
    چيزي است كه در من
    غوغا مي كند
    و شط آرام غم
    چهره بهت را
    شست و شو مي دهد.
    بگذار اين پچپچه
    تا سر انگشت صبح تداوم يابد
    و نخ آواز چلچله
    برگ ها را با بهار پيوند زند.
    2
    روياي باغ
    به پسرم سپرده ام
    وقتي گلي مي خندد
    ساكت شود
    پنجره ها را باز كند
    و اجازه دهد
    روياي باغ
    همه اتاق را پر كند!
    3
    ارتعاش دست هاي نوازش!
    سحر
    چاك مي كرد پيراهن.
    بر مي آمد با آفتاب
    از گريز گاه تاريكي
    آن بلند وار كوه ها.
    و شوق پرواز
    دست هاي نوازش را
    چون بال سپيد پرنده ها
    به ارتعاش در مي آورد
    در آن مه لطيف ابرها!
    4
    آه اي چشم هاي حسرت بار!
    دختران جوان / مردان پير/
    دره هاي عظيمي كه
    فاصله انداخته اند / بين آن باغ هاي بلورين
    و من / كه چشم در چشم ميوه هايي دوخته ام /
    كه از شبنم هاي صبحگاهي / تر شده اند
    بر سرشاخه هايي كه /
    دستان من
    كوتاه تر از آنند / كه
    حتي آنها را در خيال به چنگ آرند!
    آه اي چشم هاي حسرت بار / تا كي-
    / خيره خواهيد ماند / به آن كرانه هاي بيكران؟
    كه شما را مي برند به خواب هايي كه / همواره از روياها
    دور ماندند و /
    جز بالشي خيس /
    هيچ نشانه اي بر بالين تان
    به جاي نگذاشتند!
    5
    شاعري كه نتوان عاشقش شد!
    شاعري كه نتوان عاشقش شد
    براي چه مي خواهد شعر هايش را
    و آهنگ و سرود آواز هايش را؟
    شعري كه نتواند حتي
    لاي پنجره اي را به سر انگشتان سحر تو بگشايد
    و آوازي كه نتواند حتي تو را
    به دزدانه نگريستن زلف هاي پريشان من فرا بخواند-
    باد را براي چه مي خواهد؟ باران را براي چه؟
    -بگذار آسمان همچنان تيره و تار بماند!
    6
    لرزش اندوه بار آب ها
    پلك ها را بر هم فشار مي دهم
    و قطرات آب
    در لرزش اندوه بار خويش
    امواج دريا را به خاطر مي آورند
    7
    موها تو چرا پريشون كردي؟
    اگه نمي خواستي عاشقم بشي
    مو ها تو چرا پريشون كردي؟
    8
    به ليلا بگوييد من نخواهم مرد!
    شاعران چه مي خواهند از جان عاشقان؟
    آتش كدام كينه در دل هاي سياه شان
    شعله مي كشد
    كه چنين مشتاقانه
    چشم در ديدگان خيس معشوقه هاي جهان دوخته اند؟
    – آب چشم عاشقان
    بس تان نبود
    كه چشم طمع به قطره هاي اشك ليلاي بينوايم دوخته ايد!
    خبر از مرگ مجنون
    آورده ايد
    كه ليلاي مرا بگريانيد؟
    – به ليلا بگوييد من نخواهم مرد!
    9
    كبوتري ترسيده بر سينه ديوار
    پرتاب يك گلوله / شايد پرواز دهد حتي / عقاب آسمان ها را /
    اما تو / همچون كبوتري ترسيده / مي ماني و /
    بر سينه ديوار /
    به تپش در مي آوري /
    همه ابر هاي آبستن آسمان ها را /
    10
    يك جفت چشم درشت
    يك جفت چشم درشت
    توي باغ انگار خيس اشك بود.
    گفتم، خدايا!
    و رفتم توي اتاق.
    مي خواستم شرم را قطره قطره آب كنم،
    بروم پشت شيشه هاي فراموشي
    و غصه ها را خواب كنم.
    كسي گفت، هي!
    و شدم يك جفت چشم درشت
    و توي باغ انگار دنبال جاي پايي گشتم.
    برگي از شاخه كنده شد،
    افتاد روي شانه ام.
    دست كه بردم
    انگشتانم سرخ بود.
    گفتم، خدايا!
    و رفتم توي ايوان.
    مي خواستم ترس را
    قطره قطره
    آب كنم.
    11
    پرنده عاشق
    كوچه
    در خلاء گريز از درد
    مي سوخت
    كه پرنده نشست،
    بر خيسي برفاب نيمروز.
    و تو از جا جستي،
    -يا كه پريدي؟-
    به خيال آنكه
    زخمي است
    بال و پرش.
    و آغوش كه باز كردي
    با گرماي دستت
    هنوز مي لرزيد او.
    -از سرما؟-
    و تو چه شادمانه به خانه رفتي
    و چه شادمانه بوسه زدي
    بر گونه هاي خيس مادر!
    -از شوق پرنده؟-

Comments are closed.