بار هستی

بار جاذبه زمین سنگین است آنچنان سنگین که حتی بال فرشته مرمرین که در باغچه است شکسته است (۱۴-۰۷-۱۰۲۳) *** Бори ч,озибаи Замин Сангин аст Ончунон сангин ки х,атто Боли фариштаи мармарин Ки дар бог,ча аст Шикастааст (14-07-2013) Read more [...]

Адабиёти Исталинии Бозор Собир

وقتی لایق شیرعالی مرد کمر ملت شکست با شعر بازاری بازار صابر گرند نیمه خمی که داشت این ملت شکست  روی زانوان اش افتاد چون هدیه سرخ سال هفتاد سبک ادبیات استالینی مبارک باد در کشور سامانی تنها می شود خوشبینانه گرست واژه های فارسی همه افسرده اند (شهزاده) Вакте Лоик Шерали мурд Камари Read more [...]

نیاز از نوسازی

گاهی زمین این قدر کوچک است این قدر حقیر است که می شود در آغوش گرفت می شود در کف دستان غجیم کرد دور انداخت و از نو ساخت (شهزاده) *غجیم یعنی مچاله کردن ---------------- Замин ин кадар кучак аст Ин кадар хакир аст Ки мешавад дар огуш гирифт Мешавад дар кафи дастон Г,ич,им карду Дур андохт Ва Read more [...]

راهی هست

راهی هست
بین مردم و گندمزار
راهی هست
بین میدان محدود گندمزار و صحرایی
 بی پایان پنبه
راهی هست
بین باران و خشکی
که من از آن
 می گذرم
با عذاب زنگزده وجدان

می گذرم
از کنار زمان

روح

وقتی بعد از این همه خونریزی باز هم قامت راست می کنی از پله ها بالا و پایین می روی ساعت ها سر پا می مانی بعد از این همه خونریزی زنده می مانی به روح اعتقادت می افزاید Read more [...]

شاعر

من! تصویرگر اندوه روح مجروح شمایم! من! چون کوه استاده ام تکیه گاه شما! من! دختر آتشین آتشکده سغد سمرقند! من! جوشن روشن در پیراهن جنده پوشانم من دریای خروشانم!! من، اخگر در به در در رویای گویای شما! من شمایم ای که هنوز  می هراسید از سلام بی کلام یک شاعر جوان من از خواب و خیال شما بیرون Read more [...]

مادرانه ها

*** اول دریاها رفتند بعد درناها نارها حوصله نداشتند که انار شوند انجیر لباس ملی ملت شد  پنبه  شکنجه چهارفصل سال اول استادان رفتند بعد شاگردان اول آرزوها رفتند بعد آرزومندان اول وطن داران رفتند بعد مفهوم وطن  نهایت، دوستان من رفتند بعد، لاعلاج... من ***  خسته از مقاومت Read more [...]

شادمانی

شادمانی کاش کوزه ای بود در بغل خواهر شادمانی کاش کودکی بود در گهواره مادر یا کاش آن کتابی بود در دستان پدر شادمانی کاش در نوازش یک سگ بیخانمان بود یا شیر دادن به گربه های همسایه شادمانی کاش قیچی زدن بود در تصاویر غم های مردم یا حذف آژنگ های زنی جوان در فوتوشاپ یا حداقل سیگاری بود شب Read more [...]

پرستو

بنا بر شاخ زردالو می سازد پرستو جوجه می آرد پرستو.   من اما سرخوش چه بوده ام که بر شانه غربت خانه کرده ام؟ --- Бино бар шохахои зардолу Месозад парасту Чуча меорад парасту. Ва ман сархуши чи будаам Ки бар шонаи гурбат Хона кардаам? Read more [...]

انقلاب به شیوه جدید

چه کسی گفته دفاع با مشت است جنگ با تفنگ و انقلاب با خون این کهنه است   تازه شو عزیز راه تازه پیش گیر درس از درویش گیر خنده به وقت گریه کن رقص به جای ماتم قه-قه به جای سکوت فریاد به جای خواب انقلاب است انقلاب ناب Read more [...]

با پیاله خیام

ای خدا خوبی؟ خسته؟ تها؟ ه. پس بیا بنشین نه. نه توقوعی نیست نه از بخشایش نه از بهشت نیازی به انعام و هدیه هم نیست ای معشوق قدیمی بیا هنوز چای داغ است یک پیاله چای سیاه؟ یا کبود؟ می خندی؟ شراب هم هست سرخ یا سفید؟ می خندی؟ بله؟ ودکاهارا خورده ام چای گذاشته Read more [...]

دانش در آتش

چه گونه می شود خوابید وقتی بالینت زندان هزاران پرواز  سینه ات تابوت صد آواز است چه گونه می شود خوابید؟ وقتی زمستان باز پر از راز است سرد است زمستان، سرد، برف باریده تا زانو چه گونه می شود خوابید با ذهن پر از نگرانی   نگران مادری پیر که با آخرین دیوان حافظ، بیدل یا هلالی با Read more [...]

эътироф

Эътироф мекунам ки дидаам девро Эътироф мекунам ки фарориам Фарор кардаам сахт, Дуру дароз Аз чанги деве одамху Аз чанги одамоне девху Дурам Дар амонам, аммо Дилам пеши девон аст Ин дил девона аст Девона аз дурии девонам ـــ اعتراف می کنم که دیده ام دیورا اعتراف می کنم که فراری Read more [...]

سمرقندیه ۱۸

آن سوی خط تلفون، سمرقند آه می کشد آن سوی مرزهای بلند، سمرقند راه می رود نسیم نفسش تنها بر گردن سیمخار هاست وطنم مثل چناری کوهن است تاب هیچ واژه ندارد تاب هیچ ناله ندارد زیر پا می شکند آسان نه می رود بالا نه می برد بالا وطنم پیر شده است منتظر باران منتظر آتش وطنم... Read more [...]

سفر نوشته ها ۱

آفتاب دوشنبه
 روی کف دستان سرخ شد

ماه خاروغ بر شانه هایم
نشست

و خاراسنگ های پامیر
بوی سمرقند می داد

در تابستان بدخشان
تنها رود پنج
درخشان بود

من نه مهمان بودم
نه مسافر

ژولای سال۲۰۱۲

سنگ و ستاره

نا آرامی هایم را در یخچال ها و پیریخ های پامیر فرو بردم در تابستان ۲۰۱۲ و بی تابی هایم را در رود پنج رها کردم که روانه است از شانه های بدخشان  وعده گاه سنگ و ستاره تا وقتی به آمو  و سیردریا و زرفشان می رسد خروشان تر از آب های وخش و ورزاب باشد آن وقت شفا خواهم یاف آن وقت عطش Read more [...]

ده سال دوری

این شعررا سه هفته پیش نوشته بودم اما صبر کردم تا ده سال کامل شود و بعد همخوان کنم.  ۱۰ ماه می سال ۲۰۰۲ از سمرقند به لندن آمدم. ده سال از دوران گذشت. دوران سرگردانی و سردرگمی. زندگی در خیابانی به نام آخر جهان در مرکز لندن هم لذتی داشت اما به هیچ وجه برابر با لذت شب های سمرقند نبود. حالا Read more [...]